تبلیغات
یادداشت‌های یوسف - مطالب یادداشت
منوی اصلی
یادداشت‌های یوسف
  • یکشنبه 1397/03/13 09:28 نظرات ()
    از یوسف پورانوری
    دکتر مارتین لوتر کینگ زمانی گفت: «آمریکا بزرگترین تأمین‌کننده خشونت در جهان است.» ۵۰ سال از ترور این رهبر آزادیخواه سیاهان آمریکایی و رؤیایش می‌گذرد. آمریکا در این نیم قرن هر روز بیش از پیش پله‌های اخلاق را پایین رفته و به حضیض رسیده است. حتی کارخانجات مغزشویی این کشور هم دیگر نمی‌تواند شکست اخلاقی آمریکا و گرایش روزافزون به خشونت را پنهان کند.

    دونالد ترامپ رئیس‌جمهور ایالات متحده که قاعدتاً عصاره اخلاقیات جامعه آمریکایی است، به تازگی از برجام خارج شد. توافقی که به غیر از ایالات متحده، پنج کشور قدرتمند دیگر نیز در این سوی اقیانوس اطلس آن را با ایران امضا کرده بودند. آمریکا با این بدعهدی، بیش از پیش به جهانیان ثابت کرد در تعامل با آن نباید انتظار انصاف و التزام به حقوق بین‌الملل داشته باشند. شاید ایران باید نامه‌ی سرگشاده ۴۷ سناتور جمهوریخواه آمریکایی که در ۱۸ اسفند ۱۳۹۳ خطاب به سران ایران نوشته شده بود را جدی‌تر از امضای رئیس‌جمهور آن کشور تلقی می‌کرد؛ نامه‌ای به قلم تام کاتن سناتور ایالت آرکانزاس که در آن به رهبران ایران گفته شده بود اوباما تا چندی بعد رفتنی است و معلوم نیست رئیس‌جمهور بعدی به توافق با ایران پایبند بماند. همان هم شد و آمریکا بار دیگر ثابت کرد در عرصه بین‌المللی تکیه بیشتری به قدرت نظامی خود دارد تا به قواعد حقوقی. ماندن ایران در این توافق که اکثر ملل عالم از آن استقبال کرده‌اند، بیش از پیش به دنیا ثابت خواهد کرد جنگ‌طلب واقعی کیست.

    از حیات آمریکا ۲۴۲ سال می‌گذرد و ارتش این کشور ۲۲۵ سال از عمرش را در جنگ بوده است. آمریکا هنوز هم در جای جای عالم درگیر جنگ است و طرفه این که ایران را که بیش از ۲۰۰ سال به هیچ کشوری حمله نکرده متهم به اشاعه خشونت و تروریسم می‌کند. براستی که آمریکای کنونی را بیش از هر چیز باید با صفت اورولی خطاب کرد.

    در همین راستا نباید از خاطر برد که کنگره آمریکا به حضور یک شکنجه‌گر در رأس سازمان جاسوسی آمریکا رأی مثبت داد. جینا هسپل دستیار مایک پومپئو در سازمان سیا بود و صدها بار به شکنجه زندانیان سیاسی پرداخته بود و در بزنگاه به نابودی مدارک آن پرداخت. انتخاب او نشان می‌دهد کنگره آمریکا چقدر برای حقوق بین‌الملل، حقوق بشر و حتی وجدان انسانی ارزش قائل است.

    از یاد نبریم که دونالد ترامپ برخلاف توصیه تقریباً همه جامعه بین‌المللی و برخلاف تمام حقوق بین‌الملل تصمیم گرفت سفارت آمریکا را به بیت‌المقدس انتقال دهد. مراسم این روز نکبت‌بار در حالی برگزار شد که چند کیلومتر آن طرف‌تر فلسطینی‌ها به دست تک‌تیراندازهای صهیونیست کشته می‌شدند. ترامپ هیچ موضعی در این خصوص نگرفت و نماینده‌اش در سازمان ملل فلسطینی‌ها را مسئول این جنایت دانست. نیکی هیلی برای تکمیل دنائت خود هنگام سخنرانی سفیر فلسطین در سازمان ملل، جلسه را ترک کرد. این رفتار آمریکا در حالی است که اکثریت کشورهای دنیا خشونت اسرائیل را محکوم کردند. آمریکا حتی قطعنامه‌ای را که در آن بازرسی در خصوص رفتار اسرائیل مورد تاکید قرار گرفته بود را وتو کرد. به راستی اگر آمریکایی‌ها ترسی از برملا شدن وحشی‌گری صهیونیست‌ها نداشتند به چه دلیل این طرح را وتو کردند. آیا اگر در نتیجه این تحقیق ادعای آمریکایی‌ها مبنی بر مقصر بودن فلسطینیان ثابت می‌شد، تمام منتقدان ساکت نمی‌شدند؟

    طرفداری از خشونت در دستگاه حاکمه آمریکا محدود به جامعه بین‌المللی نمی‌شود. رنگین‌پوستان آمریکایی امروزه بیش از هر زمان دیگری در معرض خشم نژادپرستان طرفدار ترامپ قرار دارند. پلیس آمریکا در برخورد با این رنگین‌پوستان با کمال خشونت عمل می‌کند. زندان‌های آمریکا بیش از هر زمان دیگری شلوغ شده‌اند. نظامیان بیش از آنچه که پیشنهاد می‌دهند بودجه دریافت می‌کنند. مردم بیشتری به دایره فقر سقوط می‌کنند و خدمات دولتی را از دست می‌دهند در حالی که دولت، خادم لابی‌های قدرتمند داخلی و خارجی شده است. نابرابری طبقات اجتماعی در آمریکا با اکثر کشورهای اروپایی قابل مقایسه نیست.

    آمریکا در این روزها چنین تصویری دارد. این همان دموکراسی است که بخشی از شهروندان ناآگاه آمریکایی به آن تفاخر می‌کنند. این همان دموکراسی است که آمریکا ادعا می‌کند دنیا آرزویش را دارد.

    در این وانفسای بین‌المللی چیزی که می‌توانیم به آن دل ببندیم این است که هر روز دروغ‌های طبقه حاکمه آمریکا برای مردم دنیا آشکارتر شود. قدرت آمریکا در حال کاهش است و شاید آنچه امروزه از ترامپ دیوانه می‌بینیم نمودی از تقلای آمریکایی است که نمی‌خواهد سرنوشتش را قبول کند.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1397/04/13 19:19
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1395/04/4 19:01 نظرات ()
    درباره‌ی کتاب The devil we know: Dealing with the new Iranian superpower (شیطانی که می‌شناسیم: کنار آمدن با ابرقدرت جدید ایرانی) اثر رابرت بائر (مأمور سابق سیا)

    رابرت بائر ماموری است که سال‌ها در کشورهای خاورمیانه حضور داشته است. او دست کم در این کتاب به سفرهای کاری خود به فلسطین، اسرائیل، سوریه، عراق، کردستان عراق، اردن، پاکستان، کشورهای عرب خلیج فارس و ایران اشاره می‌کند. وی به زبان‌های فارسی، عربی، فرانسوی، آلمانی و طبعاً انگلیسی مسلط است. همچنین با زبان‌های روسی، تاجیکی و بلوچی آشنایی دارد. نویسنده به واسطه‌ی کار خود بارها با تروریست‌های دستگیرشده، خانواده‌های آن‌ها، روحانیون شیعه و سنی، نظامیان، شبه‌نظامیان، مأموران اطلاعاتی و بسیاری افراد دیگر مصاحبه کرده است.
    بائر در این کتاب ایران را به عنوان کشوری معرفی می‌کند که سیاست ترور را سال‌ها پیش در دهه ۹۰ کنار گذاشته و اکنون وارد دوران عقلانیت شده است. او می‌گوید ایران به نیکی دریافته با استفاده از تاکتیک شهادت‌طلبی که از شاخصه‌های اصلی تشیع است نه تنها می‌تواند بر دشمنان فعلی خود غلبه کند بلکه امیدی برای مردمان کشورهای اسلامی غالباً عرب باشد که تا به حال هیچ پیروزی مهمی در برابر غرب نداشته‌اند. او بر این باور است که اعراب نه با ملی‌گرایی، نه با بنیادگرایی و نه حتی با اسلام سنی نتوانسته‌اند و نخواهند توانست کاری از پیش ببرند. تفاوت یک بمب‌گذار انتحاری شیعه با یک بمب‌گذار سنی از دید وی، این است که اولی فقط برای کشتن آدم‌ها و انتقام دست به این کار نمی‌زند و دلیل استراتژیکی برای آن دارد. اما دومی تنها به واسطه‌ی آموزه‌های سطحی که احتمالاً از امام جماعت مسجد خود شنیده، صرفاً برای قتل عده‌ای که به زعم وی کافر هستند دست به این کار می‌زند. بائر دلیل این تفاوت را وجود خاصیت سلسله‌مراتبی در روحانیت شیعه و نبودِ آن میان روحانیون سنی می‌داند.
    به باور او، ایران در مسیر امپراتوری خود دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی مذهبی و قومی را کنار گذاشته و با سنی‌ها هم کنار آمده است. وی این سطح از پیشرفت در سیاست‌گذاری در یک کشور خاورمیانه‌ای را زنگ خطری برای غرب می‌داند. همچنین او تقیه را به عنوان ابزاری برای پنهان‌کاری می‌داند و می‌گوید که شما نمی‌دانید در حزب‌اله لبنان چه می‌گذرد، چه کسانی فرمانده هستند و چه کسانی تصمیم‌گیر. بائر این آموزه‌ها را مختص نیروهای ایرانی می‌داند که به حزب‌الله آموزش داده‌اند و در عوض نیروهای سنی را در این زمینه به حدی ضعیف معرفی می‌کند که شکست‌های پی در پی نیروهای فلسطینی از اسرائیل را به واسطه‌ی همین نقطه ضعف می‌داند.
    بائر بر این باور است که این شاخصه‌ها در کنار اشتباهات راهبردی آمریکا در حمله به عراق و افغانستان باعث شد تا فضا برای تصمیم ایران در تشکیلِ امپراتوریِ جدیدِ پارسی بیش از پیش فراهم گردد. او بر این باور است که عراق، لبنان، سوریه، فلسطین، یمن و بحرین در چنگ ایران هستند و سایر کشورهای این منطقه نیز مسیر مشابهی را خواهند پیمود. وی حتی نفوذ ایران در میان کردها را تا جایی می‌داند که ایران را اصلی‌ترین حامی پ‌ک‌ک قلمداد می‌کند.
    نویسنده‌ی کتاب، میل به تشکیل امپراتوری در میان ایرانیان را امری جاافتاده می‌داند و معتقد است که این مسأله بین ایرانیان مذهبی و سکولار یکسان است. بائر سده‌ی ۲۱ را سده‌ی شیعیان ایرانی می‌داند که ۱۳۰۰ سال تحت ظلم و ستم سنی‌ها بوده‌اند و حالا فرصتی برای نجات از چنگ آن‌ها بدست آورده‌اند. از سوی دیگر ایرانیانی که کمتر مذهبی هستند هم به‌واسطه‌ی ضربات شدیدی که از حملات اعراب مسلمان و سایر ملل خورده‌اند، میل شدیدی به بازگشت به شکوه گذشته دارند. این دو نگاه در ایرانی‌ها باعث شده تا هر کدام از آن‌ها، از استاد دانشگاه گرفته تا کشاورز دهاتی چنین آرزویی را در دل بپرورانند. بائر می‌گوید که غیرممکن است که با یک ایرانی صحبت کنید و وی از تاریخ نگوید؛ برای یک ایرانی، تاریخ همه چیز است.
    او آمریکا را ناگزیر از توافق با ایرانی‌ها می‌داند چون این تنها ایران است که می‌تواند صلح و ثبات را در منطقه حکم‌فرما کند. بائر بر این باور است که اعراب خلیج فارس حکومت‌های فاسدی هستند که جز به‌رخ کشیدن ثروت خود هیچ کار دیگری بلد نیستند و می‌خواهند تمام مشکلات را با پول حل کنند. پاکستان را کشوری نظامی می‌داند که هر آن در معرض انفجار است. باقی کشورها هم محلی از اعراب ندارند.
    نکته‌ی جالب وی در مورد اسرائیل است. او معتقد است که در صورت توافق آمریکا با ایرانی‌ها و پایان دادن به تمام مسائل فی‌مابین، ایرانی‌ها از مواضع خود در رابطه با اسرائیل تا حد زیادی پایین خواهند آمد. ایرانی‌ها حزب‌الله را به ارتش لبنان ملحق خواهند کرد و در عوض اسرائیل باید قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل مبنی بر بازگشت اسرائیل به مرزهای ۱۹۶۷ را عملی نماید. همچنین آژانس باید بر فعالیت‌های اسرائیل نظارت کامل کند.
    به طور کل، وی نئوکان‌های واشنگتن را در مسائل خاورمیانه عقب‌افتاده فرض می‌کند و آن‌ها را هنوز درگیر کلیشه‌های جنگ سرد تلقی می‌کند. بائر ایرانی‌ها را تنها حکومت در خاور میانه می‌داند که با راهبرد طولانی‌مدت و پایبندی و صبر زیاد بالاخره به اهداف خود خواهند رسید. وی از این رو ایران را تنها کشوری تلقی می‌کند که ارزش معامله دارد چون رفتارهایش قابل پیش‌بینی است و اگر پا روی دمش گذاشته نشود هیچ خطری برای صلح جهانی و نظم مورد نظر غرب نخواهد داشت.
    البته در خواندن این کتاب باید همواره به سال نگارش آن که ۲۰۰۸ است توجه داشت. یعنی این کتاب پیش از خروج ارتش آمریکا از عراق، ظهور داعش، انتخاب روحانی و توافق برجام نگاشته شده است.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:04
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 1395/02/25 21:05 نظرات ()
    صحنه ای از نمایشنمایش استثنا و قاعده را جمعه به همراه همسر جان در سالن ارغنون دیدم. باز هم کاری از برشت. طبق معمول نمایش‌هایی که در این چند سال دیده‌ام، از دکور خبری نبود و در این میان نباید میل برشت به قصه‌گویی به جای نمایش رخدادها را بی‌اثر دانست. با این حال کارگردان‌ها سعی کرده بودند با ترفندهایی این شاخصه‌ها را تغییر دهند.
    داستان، پیرامون بازرگانی است که می‌خواهد پیش از سایر کاروان‌هایی که در جاده هستند، خود را به مقصد برساند تا قراردادی نفتی را امضا کند، اما مصائبی که در راه به وجود می‌آید مانع از این امر می‌گردد. در نهایت او تنها بازمانده‌ی گروه، یعنی باربر بیچاره‌اش را که «عضو هیچ اتحادیه‌ای نیست» از ترسِ این که قصد جانش را کرده با گلوله می‌کشد. غافل از این که باربر، می‌خواسته به او قمقمه‌ی آب خود را بدهد. کار به دادگاه می‌کشد. او که حالا ورشکست شده تنها با این ادله در دادگاه بر همسر باربر پیروز می‌شود که زندگی را باید بر اساس قاعده زیست و آن‌ها که می‌خواهند استثنایی ایجاد کنند مشکوک و محکوم هستند. یعنی آب دادن به بازرگانی که جز ضرر و تنبیه کاری برای باربر نکرده و دستمزد او را منوط به زود رسیدن کرده بود حماقت بوده است و این استثنا جان او را می‌گیرد.
    لباس بازیگران ناخودآگاه آدم را یاد پرولتاریا می‌انداخت. تنها بازرگان بود که به عنوان سرمایه‌دار، لباسی گران‌قیمت‌تر به تن داشت. این چنین نمایش‌هایی را شاید اگر در بیست‌سالگی می‌دیدم لذت می‌بردم چون در آن زمان عدالت را به همان شکل سوسیالیستی که برشت طرفدارش بود می‌پسندیدم. جنگ طبقه‌ها در این اثر مشهود بود. چیزی که مرا کمی آزرد، لحن مستقیم نمایش در توضیح چیزهایی بود که تماشاچی باید به آنها می‌رسید. البته این را هم باید افزود که برشت اصلاً این نمایشنامه را برای اجرا روبروی تمام طبقات اجتماعی (و احتمالاً سنی) نوشته بود تا آموزه‌های سوسیالیستی را به آن‌ها بیاموزد. هیچ پیچیده‌گویی و تعلیقی در داستان وجود نداشت و نمایش مانند یک معلم می‌خواست به شما آموزش دهد.
    بازی حمال کمی اغراق‌شده به نظرم رسید ولی رویهم‌رفته خوب بود. بازرگان خیلی خوب بود. استفاده از سایر بازیگران هم خوب در آمده بود. کارگردان سعی کرده بود سادگیِ بیش از حد کار را با بازی‌های اضافی بازیگران جبران کند. بیچاره قاضی چقدر دیالوگ حفظ کرده بود. خیلی طولانی و خسته‌کننده. البته اگر این همه حرف‌های قاضی به این عنوان بود که می‌خواست حکم ناعادلانه را با زبان سخت حقوقی پیچیده‌تر کند و لاجرم آن را توجیه کند، به نظر من، موفق بود.
    متن باید ساده می‌شد. دلیلی نداشت که با همان متن ترجمه به روی صحنه رود. خیلی جاها تغییراتی داده بودند اما در نهایت آنچه توی ذوق می‌زد متنی بود که ترجمه بودنش را فریاد می‌زد؛ آن هم ترجمه از آلمانی! به نظرم می‌آید که بهتر بود آوازها کمی بومی‌تر و شعرها را دقیق‌تر بازنویسی می‌کردند.
    در نهایت این که متوجه شدم کارگردان‌ها، کار سختی در تبدیل اثری که بیشتر به قصه‌خوانی می‌ماند، به کاری کرده بودند که آسوده‌تر درکش کنیم اما در نهایت این نمایش تاثیر لازم را روی من نداشت. نمی‌دانم در این میان چه کسی بیشتر مقصر بوده (برشت یا کارگردان‌ها)؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:07
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 1394/03/13 15:44 نظرات ()

    من و هم‌سن‌هام ندیدیم اما بعضی بزرگترا میگن تو دوران ابتدایی وقتی به مدرسه می‌رفتن یهو سر و کله‌ی آدمای سیبیلو که دو برابرِ اونا سن داشتنْ تو مدرسه پیدا شد. دولت گفته بود هر کس بخواد استخدام بشه باید حداقل مدرکِ ابتدایی داشته باشه. برای همین هم خلق‌الله فیلشون یاد هندستون کرده بود و از سرِ بی‌کاری و بی‌عاری که اون سال‌ها هم بدجور به جون ملت افتاده بود شال و کلاه کردن و کیف به دست (و احتمالاً با کفش ملی و آوازخوان) راهی مدرسه (بخوانید کارخانه‌ی تولیدِ مدرک) شدند.

    اما این وضع ادامه پیدا می‌کنه و همین که بچه‌های اون نسل می‌رن دبیرستان، دولتِ فخیمه‌یِ شاهنشاهی که نفحاتِ نفت حسابی مستش کرده بود اعلام می‌کنه هر کس از رعیت می‌خواد به خدمتِ دولت نائل بشه (بخوانید: جهتِ تضمینِ معاش به بدنِ پرنفتِ دولت بچسبه و هی میک بزنه!)  باید حداقل مدرکِ دیپلم داشته باشه.

    القصه؛ این وضع ادامه پیدا می‌کنه و هیچ سیل و توفانِ بنیان‌افکنی اعم از انقلاب و جنگ هم نمی‌تونه این وضع رو عوض کنه. تحصیل برای گرفتن مدرک قاعده‌ای می‌شه میان ایرانی‌هایی که دولتشون آنقدر بزرگ شده که ۸۰ درصد اقتصاد رو بلعیده. در این میان نفت هم کم مقصر نبود. ملتی که با دگنکِ پهلوی از قرونِ وسطایِ قجری به زور هول داده شده بودند میون مقتضیاتِ عصرِ مدرن، نفت رو به عنوانِ منبعی ابدی می‌دیدند که برایِ بهره‌مندی از اون باید درس می‌خوندن و توی یه رشته‌ای (که اصلاً هم مهم نبود چه رشته‌ای باشه) در دانشگاه قبول می‌شدن.

    سال‌ها بعد در دهه‌یِ نودِ خورشیدی دولتِ فخیمه آمار میده که سهمِ دانش‌آموختگانِ دانشگاهی از مشاغلْ در طول سی سال گذشته پنج برابر شده (که خبر خوبی است) اما شاخصِ بهره‌وری در همین مدتْ سقوطِ آزاد کرده (که خبر خیلی بدی است). یعنی باسوادانِ وطنی‌یِ متورم از علومِ چپانده‌شده در بیش از دستِ‌کم ۱۶ سال تحصیل، به اندازه‌یِ پدران بی‌سواد خود هم ارزشِ افزوده ندارند. یعنی تریلیاردها سرمایه‌گذاری در آموزش و پرورش و دانشگاه ما را به جایی رسونده که بتونیم ضرب‌المثلِ آفتابه خرجِ لحیم را به منصه‌یِ ظهور برسونیم.

    من متخصص توسعه نیستم و می‌دونم که برای تحلیل این وضع باید تخصص‌های مختلفی داشت اعم از جامعه‌شناسی، اقتصاد، آشنایی با مقدمات آموزش و کمی هم آشنایی با تاریخ اقتصادی معاصر ایران و فرنگ. اما تحلیل خودم به عنوان کسی که کار خبری می‌کنه و همیشه براش سوال بوده که در ژن ما ایرانی‌ها چیست که عادت و میل به درجا زدن داریم اینه که نفت برای مردمی که کوتاه می‌اندیشند از زهر مار هم بدتره! نفت باعث شده که اقتصاد ما از حالت طبیعی خارج بشه و مردم رو از پستان دولت آویزان کنه!

    البته خواننده‌ی باهوش سریع می‌فهمه که منظور من از نفت همون طرز استفاده از درآمدهای نفتی است وگر نه نروژ هم نفتِ زیادی داره که ۹۶درصدش را سرمایه‌گذاریِ خارجی می‌کنه تا خدای نکرده مثل ما دچارِ زغنبوتی به نام بیماریِ هلندی نشه.

    مثالی که من در موردِ مدرک‌گرایی زدم فقط یکی از مصادیقِ فلاکت‌بارِ پولِ نفته. مدرک‌گرایی به غیر از پرورش موجودات بی‌سوادی که حفظیات بدردنخوری در ذهن دارند و انتخاب رشته‌شان صرفاً از روی شانس بوده، نظام دانشگاهی را به سمتی برده که واژگانی چون دکتر و متخصص به عنوان عبارات مسخره بین مردم تبدیل شده.

    دولت‌های ما در طول ۹۰ سال گذشته هر روز بیشتر تحتِ تأثیرِ تخدیرِ پولِ نفت قرار گرفتن و اقتصادی که باید آزاد باشه را در چنبره‌ی خود در آورده‌اند. ما راهی نداریم جز این که دست از اختلافات سیاسیِ جفنگْ برداریم و با همکاری‌یِ تمامِ متفکرانِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ وطنی برای رهایی از چنگِ این ماده‌یِ متعفن که تأثیراتِ مخربی بر جزءجزءِ زندگی‌یِ ایرانی‌ها گذاشته برنامه‌ریزی کنیم. باید ساختاری ایجاد کنیم که هیچ دولتمردی در آینده نتونه پول نفت رو خرجِ فریبِ عوام‌الناس کنه تا مثلِ الان کاسه‌یِ چه‌کنم بدست از خود نپرسیم آن مرد با هشتصد میلیارد دلار چه کار کرد؟!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:04
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 1394/02/27 15:40 نظرات ()
    ملتی داریم که سرانه‌ی خواندن کتابش مایه‌ی شرمساری انسان‌های این کره‌ی خاکی است. روزنامه هم نمی‌خواند. اخبار اینترنتی را هم مطالعه نمی‌کند. اوقات بی‌کاریش را یا در پارک می‌گذراند یا در شبکه‌های اجتماعی به دنبال ارضای نیازهای جنسی است. 

    حالا به این ملت ابزاری داده شده تا خودش را ابراز کند. تصور کنید فردی که مثلاً در عمرش یک رمان را تا آخر نخوانده بخواهد در مورد هر کس و هر چیز نظر بدهد. ابزار جدید با سخاوت تمام این مدیوم را به صورت کاملاً مردم‌سالارانه در اختیار هر جنبده‌ای که توانایی تایپ داشته باشد گذاشته. تصور کنید چقدر از مطالبی که نوشته می‌شود از روی نادانی و نفهمی خواهد بود و از همه بدتر این که این نادانی منتشر هم می‌شود. این وضعیت فقط منحصر به نوشته‌ها نیست بلکه موسیقی و ویدئو را هم شامل می‌شود. 

    به راستی چه می‌شود کرد؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1393/09/14 10:53 نظرات ()
    شاید برای شما هم پیش آمده باشد که تمایلتان برای سرمایه‌گذاری در صنعت یا رشته‌ی تجاری‌یِ خاصی را برای کسی ابراز کرده‌اید و با این پاسخ مواجه شده‌اید که انحصارش دست فلان‌آبادی‌هاست و بیخودی نباید پولت را در این راه هدر بدهی. این توصیه‌ها غالباً از روی شنیده‌ها است اما در بسیاری از موارد صحت دارد و نمی‌توان منکرشان شد. برای مثال شما حتی نمی‌توانید در مورد ورود به صنعت بزرگ پرورش گل فکر هم بکنید چون فقط چند خانواده‌ی معروف از یک یا چند شهر و روستای خاص آن را در دست دارند و با تمام وجود با ورود افراد جدید مقابله می‌کنند. حتی در این راه ممکن است دست به ارزان‌فروشی بزنند تا فرد جدیدی وارد این رشته نشود. بعید نیست برای حفظ این انحصار در مافیای خودشان به خشونت هم متوسل شوند. اما این انحصار منحصر به بازار گل نیست. صنعت و رشته‌ای نیست که این انحصارها در آن وجود نداشته باشد. به جرأت می‌گویم که در طول چند سالی که به شکل موردی با رشته‌های مختلف کشاورزی و صنعت سر و کار داشته‌ام کمتر کسی را دیده‌ام که از این مسائل ننالد.
    امان از انحصار
    بی‌شک نظام قبیله‌ای و توجه به خانواده و فامیل در این مسائل حرف اول را می‌زند. ایرانی‌ها غالباً در درجه نخست می‌کوشند که اهداف شخصی خود را محقق کنند و به ترتیب اولویت‌های بعدی را به خانواده، فامیل، دوستان، هم‌ولایتی‌ها، هم‌شهری‌ها، هم‌نژادها و بعد هم‌زبان‌ها بدهند. چیزی به نام شایسته‌سالاری و رقابت سالم برای ما ایرانی‌ها بی‌معنی است.

    یکی از دلایل فرار نقدینگی از کسب و کارهای خُرد، وجود همین انحصارها است. وقتی افراد می‌سنجند که سپردن اندوخته‌شان به بانک‌ها می‌تواند سود مطمئنی را نصیبشان کند هیچ دلیلی نمی‌یابند که خود را درگیر بازی‌های خطرناک با فلان قوم و قبیله کنند. با فرار این سرمایه‌ها از بازار، ضررهای مادی و معنوی زیادی نصیب جامعه می‌شود. گروهِ اقتصادیِ مافیاییِ قبیله‌یِ مذکور، در نبودِ رقیب، چتر خود را بیش از پیش بر حوزه عمل خود پهن می‌کند و این بار برای طرف‌های تجاریِ خود شروطِ سخت‌تری تعیین می‌کند. این گروه هیچ دلیلی برای تغییر در شکل و نوع کالاهای تولیدی و افزایش کیفیت و بهره‌وری نمی‌بیند لذا مشتریان خود را هم بیش از پیش سرکیسه می‌کند. از سوی دیگر گروه‌های میانی نظیر فروشندگان و دلالان که الزاماً ارتباط قومی-قبیله‌ای با آن گروه ندارند به شکل خودکار مجبور به پذیرش شرایط گروه اول می‌شوند زیرا در صورت عدم قبول دستورات، از جرگه‌ی مشتریان ثابت مافیا حذف می‌شوند.

    من اطمینان دارم که مهم‌ترین راه برای نابودی این انحصارها نظارت سختگیرانه دولت است. تصویب قوانین آنتی‌تراست و ضدانحصاری‌یِ دقیق و روشن از سوی مجلس و الزام وزراتخانه‌های مربوطه نظیر صنعت، معدن و تجارت به برخورد قاطع با مافیاهای مختلف می‌تواند تضمینی باشد برای افرادی که می‌خواهند از سرمایه خود در جهت ایجاد ارزش افزوده استفاده کنند. به جرأت می‌توان گفت که هیچ قانونی در ایران دقیقاً برای مقابله با این انحصارها وضع نشده است. دستورالعمل‌ها و قوانین مربوط به اجرای اصل ۴۴ که ناظر بر خصوصی‌سازی است نیز معلوم نیست چه رویکردی در قبال این مسائل دارند.

    با این حال هر چند در میان قوانین موجود هیچ قانون ضدانحصاری وجود ندارد ولی قوانین دیگری که در حوزه مسائل اقتصادی و مدنی وجود دارند می‌توانند تا حدودی دست ناظران را در برخود با متخلفان باز بگذارند. به نظر من سازمان بازرسی کل کشور حتی در وضعیت فعلی می‌تواند با اعلام شماره تلفنی خاص جهت دریافت گزارش‌های مربوط به انحصارگرانِ غیررسمی با چنین تخلفاتی به شدت برخورد کند.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 1393/04/23 15:21 نظرات ()
    این روزها بار دیگر فلسطینی‌های بیچاره در وحشت چکمه‌پوشان صهیونیست به سر می‌برند. پدر و مادر فلسطینی در خانه نگران فرزندی که شاید موقع بازی در خیابان توسط سربازان اسرائیلی دزدیده شود و چند روز بعد خبر زنده سوزانده شدنش به گوش برسد. فرزندان هم نگران موشکی که شاید بر خانه‌ی آنها فرود آید و خاطرات آنها را همراه با پدر یا مادرشان تبدیل به تلی از خاک و خاکستر کند. کمی آنسوتر ملتی مدعی تمدن، صندلی گذاشته‌اند و در حال خوردن پاپ‌کورن به تماشای انفجار خانه‌های فلسطینی‌ها نشسته‌اند. نماینده‌شان هم در مجلس اسرائیل تز نابودی تمام فلسطینی‌ها از صغیر تا کبیر را می‌دهد.
    تا اینجای کار شاید برای خیلی از ما عادی شده باشد! همگی به خاطر داریم دختربچه‌های یهودی را که آروزی مرگ هم‌سن‌های عرب خود را روی موشک‌های ارتش اشغالگر می‌نوشتند. لذا از شنیدن وحشی‌گری صهاینه‌ی نژادپرست خیلی متعجب نمی‌شویم، اما...
    چیزی که بیشتر از همه عذابم می‌دهد همراهی ناخودآگاه و گاهی خودآگاه متوهمان وطنی با ارتش سنگدل صهیونیست است. این عده با همه‌ی ادعای حقوق بشرشان نه تنها این کار صهیونیست‌ها را محکوم نمی‌کنند بلکه به نوعی تأیید هم می‌کنند. هوخشتره‌ها و موهوم‌باستان‌پرستان که انگار هنوز در هیپنوتیزم آریامهر اسیرند کشته شدن این عرب‌ها را مایه‌ی شادی روح یزدگرد سوم می‌دانند و دلشان غنج می‌زند از ریختن آوار بر سر یک نوزاد عرب فلسطینی. بعضی از قشریون هم با این افسانه که این فلسطینی‌ها ناصبی هستند و مرگشان باعث شادی روح اولیاءالله می‌شود خود را راضی می‌کنند. عده‌ای هم که خود را مدرن و با انصاف می‌دانند با ژستی دیپلماتیک موضوع فلسطین را مربوط به ما نمی‌دانند و معتقدند ایران نباید در این مساله دخالت کند.

    من ریشه‌ی همه‌ی این‌ها را ویروسی به نام خودباختگی می‌دانم. خودباختگی در برابر هر آنچه مربوط به غرب باشد و از آن طرف آمده باشد. از دید خودباختگان ایرانی، بی‌شک یک خاورمیانه‌ای به مراتب ارزش کمتری نسبت به یک موبلوند آمریکایی دارد، حتی اگر فرد خاورمیانه‌ای دکتر جامعه‌شناس باشد و آن موبلوند آمریکایی کارگر آپاراتی. در منطق این خودباختگان هر آن کس که مورد تفقد و حمایت اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها باشد، متین و قابل دفاع است و هر آنچه که آنها خوششان بیاید استاندارد و درست. همین می‌شود که هنگام نقل خاطره از هم‌صحبتی با یک کارمند دون‌پایه‌ی اداره مالیات یکی از شهرستان‌های انگلیس چنان بادی به غبغب می‌اندازد که انگار با ملکه الیزابت دوم هم‌صحبت شده! و همین می‌شود که این صهیونیست های نژادپرست آدم‌کش را که از قضا پسرعموی همین اعراب هستند به دلیل آنکه آمریکا پشتشان است تایید می‌کند. من چشم‌انداز درمان این بیماری را اصلاً نزدیک نمی‌بینم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 1393/02/21 18:01 نظرات ()

    می‌گویند که ایران و ژاپن تقریباً در یک زمان دریافتند که از دایره تمدن و توسعه عقب مانده‌اند. در ایران میل و احساس نیاز به توسعه تنها در لایه‌ی خاصی از نخبگان شکل گرفت اما در ژاپن همراهی طبقه حاکمه و مردم را نیز با خود داشت. اکنون با گذشت بیش از صد سال هنوز هم در ایران درگیر مخالفان توسعه هستیم و ژاپن بی‌محابا مرزهای دانش را می‌شکافد.

    به بهانه نمایشگاه کتاب تهران برنامه‌ای می‌ساختم که نظرم جلب شد به صحبت‌های اولیای فرهنگ که از کتاب‌نخوانی مردمِ این مرز پرگهر می‌نالیدند و ما هنرمندان مطلق گیتی را مقایسه می‌کردند با مردمان سرزمین آفتاب. جالب است بدانید که تشنگی برای کتاب بین این شرقی‌های آرام آنقدر زیاد است که به طور میانگین 90 دقیقه از وقتشان را هر جا که باشند غرق در کتاب‌هایشان می‌گذرانند. در آن دیار کفر، کم‌ترین تیراژ کتاب 15000 نسخه است و البته این مقدار فقط برای چاپ اول می‌باشد. برای این سوشی‌خورهای زردپوست، رسیدن مجموع تیراژ یک کتاب به 5 میلیون نسخه در نوبت چاپ چهارم چیز عجیبی نیست. درآمد نویسنده‌ها هم بسیار سرسام‌آور است زیرا کم‌ترین سهمشان از فروش 25 درصد است. این را هم بد نیست بدانید که پرتیراژترین روزنامه ژاپن به تنهایی، هر روز 9 میلیون و هشتصد هزار جریده دست مردم می‌دهد و مجموع تیراژ روزنامه‌های مملکتِ حافظ و سعدی به 12 درصد از آن میزان هم نمی‌رسد.

    تصمیم‌گیری درست، اخلاق خوب، قضاوت صحیح، اهمیت دادن به فرهنگ و میهن و مردم، جدیت در کار، سرمایه‌گذاری هدفمند، همه و همه با آگاه بودن به دست می‌آید؛ آگاهی نسبت به خود، جامعه و جهان. برای رسیدن به این آگاهی هم راهی جز مطالعه وجود ندارد. نالیدن از دست حکام و چرخ زمان، درد هیچ مملکتی را درمان نکرده و با آمدن و رفتن حکومت‌ها تنها دردها متورم‌تر شده‌اند. در هیچ جای جهان ندیده‌ایم و نخواهیم دید که مردمی بدون تغییر خود بتوانند سرنوشتشان را تغییر دهند. پس باید نالیدن را کنار گذاشت و دست در کتابخانه‌ی آکبند برد!


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1392/11/3 17:42 نظرات ()
    ایرانیانِ آینده را فرض کنید که مثلاً در ۳۰۰ سالِ بعد نشسته‌اند و تاریخ را (احتمالاً به صورت دیجیتال!) تورق می‌کنند. به سده‌ی نوزده که می‌رسند یحتمل فحش و ناسزا می‌دهند به دودمان قاجار و سعی واسع حکام آن زمان در بر باد دادن خاک این کشور. احتمالاً ۳۰۰ سال بعد، ارزشِ اراضی که آل قجر برای گرفتن پول جهت سیاحت ممالک فرنگ به باد دادند بیشتر معلوم خواهد شد. الان دارم به این فکر می‌کنم که این آیندگانِ حلال‌زاده‌یِ ما، در مورد ایرانی‌هایِ سده‌هایِ ۲۰ و ۲۱ چه نظری خواهند داشت؟ ایرانیانی که نعمتِ بی‌بازگشتی به نام نفت را به ثمنِ بَخس به دست آوردند و آن را خرج واردات عدس و لوبیا و برنج و موز و شلغم و پیچ و بوق و شیر مرغ و جان آدمی‌زاد کردند و برای آنها هیچ نگذاشتند جز حجم انبوهی از بدهی و جمعیتِ زیاد. امیدوارم ما را با سده نوزدهی‌ها هم‌ردیف ندانند.


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1392/02/27 13:44 نظرات ()
    مشکل بسیار بزرگی در نوشتن خط فارسی در دنیای اینترنت وجود دارد که که خیلی‌ از کسانی که در وب فعالیت می‌کنند هیچ اطلاعی از آن ندارند. مثلاً نمی‌دانند که بعضی از حروفی که تایپ می‌کنند را دارند با نویسه‌های عربی وارد می‌کنند و این مسأله باعث می‌شود که هم خودشان و هم دیگران در جستجوهای اینترنتی و حتی آفلاین به مشکل بخورند. متأسفانه از آن‌جایی که خیلی‌ها در دنیا ما را با عرب‌ها یکی فرض می‌کنند خیلی به استانداردهایی که ما در ایران داریم توجه نمی‌کنند و همان معیارهای اعراب را هم بر ما وارد می‌کنند! از جمله‌ی این استانداردها استانداردی است که برای صفحه کلید فارسی در ایران وضع شده. مایکروسافتی‌های نامرد وقتی که داشتند کیبورد فارسی را تنظیم می‌کردند هیچ توجهی به این نکردند که بین حرف «ی» فارسی و «ی» عربی و بین حرف «ک» فارسی و «ك» عربی تفاوت است. خیلی از فارسی‌زبان‌ها هم هیچ توجهی به این مسأله نکردند و به راحتی شروع به تایپ میلیون‌ها صفحه چه در اینترنت و چه در محیط‌های دیگر کردند. بعدها که در خیلی از سیستم عامل‌ها این مسأله اصلاح شد این بار با صفحه کلید جدید شروع به تایپ کردند غافل از این که بین کمک و كمك فرق است.

    بگذارید کمی فنی‌تر صجبت کنم. در استاندارد یونیکد به هر نویسه (کاراکتر) یک کد اختصاص داده شده. وقتی شما نوشته‌ای را در اینترنت ثبت می‌کنید، در حقیقت مجموعه‌ای از این شماره‌ها را به میزبان اینترنتی خود می‌فرستید. مثلاً برای حرف C بزرگ در خط لاتین کد 0043 (به صورت مبنای شانزده یا هگزادسیمال) اختصاص داده شده. این حرف یا شماره بین تمام زبان‌هایی که از این حرف استفاده می‌کنند مشترک است. حروف خاص دیگر که در زبان‌های دیگر استعمال می‌شوند هم شماره‌های خاص خود را دارند مثلاً é در فرانسه که دارای کد 00E9 است. این‌ها مخصوص مجموعه خط لاتین است.

    در مجموعه حروف عربی که فارسی را هم با استفاده از آن می‌نویسیم هم چنین حالتی وجود دارد. مثلاً برای حرف (ش) کد 0634 اختصاص داده شده و برای (ن) شماره 0646. متأسفانه وجود تشابه ظاهری و عدم آشنایی اکثر فارسی‌زبانان با تفاوت‌های خطوط معمول بین عرب‌زبانان و فارسی‌زبانان مشکلاتی به وجود آمده. برای بهتر متوجه شدن این موضوع بهتر است ابتدا برنامه Character Map رو در ویندوز از منوی Start سپس از All Programs سپس از Accessories و بعد از System Tools انتخاب کنید. فونت Tahoma را انتخاب کنید. دنبال حروف الفبای عربی بگردید. به سراغ حرف کاف عربی بروید. می‌بینید که این حرف بدون سرکش است و چیزی شبیه به همزه در خود دارد. به شماره آن در پایین همین برنامه نگاه کنید، شماره آن 0643 است. این حرف فارسی نیست و نباید هنگام نوشتن زبان فارسی از آن استفاده کرد. کمی پایین‌تر بروید و حرف کاف با سرکش را پیدا کنید. شماره آن 06A9 است. این حرف درست است. مشکل برای حرف (ی) بیشتر است. در حروف عربی دو حرف ی به صورت ی نقطه‌دار که دارای دو نقطه در زیر است و یک ى که به آن الف مکسوره گفته می‌شود و در کلماتی مثل موسی استفاده می‌شود وجود دارند. هر دوی این‌ها مخصوص نوشتن زبان عربی هستند. شماره اولی 064A و شماره دومی 0649 است. حرف ی فارسی دارای شماره 06CC است.

    مشکل دیگر در نگارش اعداد است. شکل شماره‌ها در عربی با فارسی متفاوت است. فرق ظاهری آن‌ها در نوشتن اعداد ٤٥٦ است که در فارسی به صورت ۴۵۶ نوشته می‌شوند و هر کدام کد خاص خود را دارند. از آن گذشته هر کدام از اعداد فارسی و عربی هم کد خاص خود را دارند. یعنی هر چند عدد ۱ در هر دو نگارش به یک شکل نوشته می‌شود ولی در مجموعه کدهای یونیکد دو خانه‌ی جدا (برای عربی و فارسی) برای آنها در نظر گرفته شده.

    ممکن است این پرسش برای شما پیش بیاید که بر فرض که من واژه‌ی «کمان» را با کاف عربی بنویسیم یا با کاف فارسی؛ چه فرقی ایجاد می‌شود؟ من که منظورم را رسانده‌ام. مشکل زمانی پیش می‌آید که شخصی بخواهد همین واژه را از طریق موتورهای جستجوگر پیدا کند. اگر واژه‌ی مورد نظرش را با حرف «کاف» که شما تایپ نکرده‌اید وارد کند احتمالاً به نتیجه‌ی مورد نظرش نمی‌رسد.

    خوشبختانه برنامه‌نویسان گوگل این مشکل را متوجه شدند و با توجه به نوع واژه‌ای که تایپ می‌کنید حروف شما را درست تشخیص می‌دهد. اما فرض کنید در طول یک متن در یک فایل Word یا یک صفحه‌ی اینترنتی به دنبال کلمه مورد نظر خود بگردید. در این حالت اگر واژه را با همان نویسه‌هایی که نویسنده اصلی تایپ کرده وارد نکنید به هیچ وجه به نتیجه دلخواهتان نخواهید رسید.

    یک نمونه را در این جا ذکر می‌کنم تا به عمق فاجعه پی ببرید: سایت خبری تابناک مثل خیلی از سایت‌های فارسی‌زبان دیگر بدون اطلاع از موارد فوق دست به انتشار اخبار می‌زد. برای مثال می‌توانید به خبری که در سال ۱۳۸۸ در مورد نامه‌ی هاشمی به رهبری داده است مراجعه کنید:


    از هر مرورگری که استفاده می‌کنید با استفاده از کلیدهای Ctrl+F می‌توانید به جستجوی کلمات بپردازید. این کلیدها را فشار دهید و مثلاً به دنبال واژه‌ی «رهبری» بگردید. اگر از صفحه‌کلید استاندارد استفاده می‌کنید به هیچ‌وجه نخواهید توانست این واژه را پیدا کنید در حالی که این واژه بیش از ۱۰ بار در متن تکرار شده. خوب نگاه کنید و وجود دو نقطه زیر حرف ی را ببینید. به نظر می‌رسد سایت تابناک اخیراً متوجه این مشکل شده و اقدام به حل آن کرده (ولی نمی‌دانم با آرشیو خود چه می‌خواهد بکند؟!). یکی دیگر از هزاران سایتی که دچار این مشکل هستند سایت دایرةالمعارف بزرگ اسلامی به آدرسی www.cgie.org.ir است.

    برای این که شما را بدون راه‌حل رها نکرده باشم باید خدمتتان عرض کنم که کاربران سایت ویکی‌پدیای فارسی به آدرس fa.wikipedia.org از ابتدا متوجه این موضوع شدند و اجازه ندادند هیچ کاربری اقدام به ارسال مطالب همراه با نویسه‌های اشتباه بکند. اگر دچار این مشکل هستید و می‌خواهید آن را حل کنید کافی است به صفحه‌ی فارسی‌نویسی در این وبسایت مراجعه کنید. نشانی آن هم از قرار زیر است:


    اگر مشکلی داشتید با خود من مطرح کنید یا در صفحه‌ی بحث همان صفحه در ویکی‌پدیا بنویسید تا کاربران خبره‌ی آنجا به شما کمک کنند.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1391/10/21 03:38 نظرات ()
    بالاخره به عراق سفر کردم. سفر را به بهانه اربعین حسینی رفتم اما قصدم فقط اربعین نبود. می‌خواستم با زندگی مردمی که سال‌ها تحت فرمان یک دیکتاتور خونخوار زندگی کردند آشنا شوم و از نزدیک ببینم سبعیت صدام و خانواده‌اش چه بر آن‌ها آورده؛ شهرها و خیابان‌ها و امکانات رفاهی‌شان در چه وضعی است و یک دهه پس از «سقوط»، حاکمان جدید چه گلی به سر مردم زده‌اند.

    امّا انبوه زائرانی که می‌خواستند روز چهلم شهادت امام سوم‌شان را در کربلا باشند آن‌قدر زیاد بود که نتوانستم به تمام اهدافم برسم ولی همین جمعیت میلیونی توجه من را به تغییر هنگفتی که در حال رخ دادن در منطقه است سوق داد. ملتی در حال بیدار شدن و شناخت توان خود است. بی‌دلیل نبوده که شیخ‌های منطقه و وهابی‌ها آن‌قدر پول خرج می‌کنند تا ترس و ناامنی را در عراق دامن بزنند. در عراق آن قدر شیعه دیدم که باورم نمی‌شد این همه سال صدام توانسته باشد آن‌ها را دور از همه چیز نگه دارد و از ابراز احساسات مذهبی‌شان جلوگیری کند. شک ندارم که وقتی صدام اعدام شد هیچ کس در روی کره‌ی زمین به ناراحتی وهابی‌ها نبود. صدام با کشتار وسیع شیعیان و ایجاد جو اختناق عجیب و غریب توانسته بود آن‌چنان ترسی در مردم ایجاد کند که هیچ کس حتی جرأت ابراز مذهب نداشته باشد چه برسد به تبلیغ آن.

    حالا اما باید باشید و ببینید... حرکتی در جریان است... بنیان جدیدی در حال شکل‌گیری است. اگر استراتژیست‌ها این توان بالقوه را به موقع درک نکنند از قافله عقب خواهند ماند. هر ساله چندصدهزار زائر به جمعیت سال پیش اضافه می‌شود و توان تروریست‌ها برای ترساندن آن‌ها کم‌تر. توانی که مذهب در جذب معتقدان دارد و موجی که می‌تواند بیافریند امروزه نه تنها کم نشده بلکه به نظر می‌رسد تبدیل به عاملی تعیین‌کننده شده‌است. حداقل در مورد خاورمیانه که این طور به نظر می‌رسد. شاید اگر این زائران شیعه نبودند و کسی که به زیارت قبرش می‌روند حسین نبود پیش‌بینی من برای تبدیل شدن این منطقه به قطب توجهات سیاستمداران بسیار دور از ذهن می‌نمود. هر چند که قبول دارم خیلی از زائران به منظور برآوردن حاجات و آرزوهایشان رنج فرسنگ‌ها راه را به جان می‌خرند اما بسیاری از آن‌ها را دیدم که نه برای نیل به حاجات و دعا برای خانواده‌شان بلکه برای آن آمده بودند که نشان دهند همچنان هستند و فرهنگشان همچنان زنده است. انگار آمده بودند که اتفاقاً با جمعیت زیادشان به دشمنان تاریخی‌شان در منطقه و دشمنان جدیدشان در آن سوی دریاها بگویند: هیهات من الذله. پرچم‌های بحرین که در کنار پرچم‌های مذهبی روی سر عزادران موج می‌خوردند این ادعا را ثابت می‌کنند.

    مطمئناً کسی که بتواند حمایت این ملت عظیم را به‌دست آورد می‌تواند تغییرات بزرگی ایجاد کند. هیچ کس نیست که نداند ایران چه تأثیر بزرگی می‌تواند در حرکت‌های این مردم داشته باشد. عمق روابط مذهبی ما با این ملت آن‌قدر زیاد است که بهترین فرصت را در اختیارمان می‌گذارد تا از فرصت‌هایمان استفاده کنیم و نه تنها هر چه در طول حاکمیت آن دیوانه‌ی قاتل بر عراق از دست داده‌ایم به دست آوریم بلکه مرزهای معنوی خود را تا سر حد کشورهایی ببریم که امنیت ما را بر نمی‌تابند.

    در پست‌های بعدی بیشتر در مورد سفرم خواهم نوشت. این را از آن بابت نوشتم که تأثیر حضور میلیونی مردم را بر خود نشان داده باشم.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1390/11/13 01:10 نظرات ()

    بالاخره تصمیم کبری را گرفتم و خودم را جمع و جور کردم و دلم را که به سوی کار نمی‌رفت ملتمسانه فرا خواندم و دستانم را به زور وا داشتم که چند کلمه‌ای در این وبسایت-وبلاگ شخصی پستی* بفرستند. تازه این جا بود که مشکل اصلی رو شد! در ابتدا مغز هنگ بود و هی ارور می‌داد. شده بود عین جیبم در ته ماه؛ پاک پاک! داشتم نا امید می‌شدم که سیلی از موضوع از درو دیوار بر کله‌ام فرو ریخت. حالا مانده بودم کدام را بگویم! بعد که انتخاب کردم مشکل دیگری رو شد. این بار گفتم اصلاً چرا بگویم! حالا اگر من نگویم مگر چه می‌شود.

    در همین گیر و دار بودم که حافظه (که هر چند نصیب خاصی از آن نبرده‌ام!) آمد و مرا برد به دوران ماقبل‌الدانشجویی که هی شریعتی می‌خواندم و زور می‌زدم که بفهمم، غافل از این که آن حرف‌ها را باید تجربه کرد و پیراهن‌ها پاره کرد. اولین بار نام عین‌القضات همدانی را در کتاب‌های شریعتی خواندم و از همان زمان، این تکه بدجوری مرا گرفت:

    «هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید.»

     

    انگار این آدم از فاصله‌ی تقریبی یک هزاره، دارد من را نصیحت می‌کند و درد خودش را که از قضا درد خیلی‌ها هم است بیان می‌کند.

    با این حال عین‌القضات هم کمکی به حل مشکل نکرد! در آخر مصمم شدیم بنویسیم!! زیرا اولاً نوشتن را بهتر از ننوشتن یافتیم وحرکت را بهتر از سکون. ثانیاً، شک عین‌القضات در گفتن و نگفتن بین آن چیزی بود که با دیده‌ی جان می‌دید و آن چه ما می‌خواهیم بگوییم، نهایتاً با دیده‌ی سر. لذا رویمان را کم کردیم و فقط خالصانه از خالق گیتی خواستیم که ما را به راه سعادت هل بدهد و نگذارد آن چه که می‌نویسیم طنابی شود بر گردنمان و مثل عین‌القضات شمع‌آجینمان کنند. (باشد که ببینیم چه می‌شود!)

     

    * آمدم بنویسم پست که اشتباه معمول ناشی از کیبوردهای غیراستاندارد را کردم و نوشتم ژست. امیدوارم در دنیای واقعی هم به همین سادگی گیر ژست نیفتم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه